برای ندا آقا سلطان
عشقِ تو در گلوی من، فریاد میزند وطن!
رازِ هزارتوی من، فریاد میزند وطن!
مشتِ دماوندت رها، بر آسمانِ نیلگون،
با کودکانِ کوی من، فریاد میزند وطن!
مستِ خراباتی ببین، در حلقۀ رندانِ پاک،
با دم به دم یاهوی من، فریاد میزند وطن!
باران رها کرد بندگی، تا همدمِ دریا شود،
آمد شتابان سوی من، فریاد میزند وطن!
دریای سبز آمد به جوش، از ابر میآید خروش
آبِ روان در جوی من، فریاد میزند وطن!
از بامِ جهل و تیرگی، تیری رها شد ای خدا!
در خون، ندابانوی من، فریاد میزند وطن!
سهرابِ قصّه کشته شد، تهمینه بر تابوتِ او،
با بغضِ درگلوی من، فریاد میزند وطن!



هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر